خیره شده بودم به گوسفندی که قراربود برای عید قربونیش کنیم شاد بود و سرمست و مغرور و به خوردن ادامه میداد اما من که میدونستم قراره قربونیش کنن داشتم دل میسوزوندم و اون بیخیال همه چیز به خوردن ادامه میداد راستی اگه میدونست قراره قربونیش کنن چیکار میکرد؟ چه حالی میشد ؟ یعنی بازم به خوردن ادامه میداد؟

قصه ما هم مثل همین گوسفنده در اوج راحتی و آسایش هستیم و از مشکلات گریزان و حتی نمیخواهیم لحظه ای به مرگ فکر کنیم در حالیکه ممکن است در اوج همان سلامتی و خوشبختی مرگ در بزند ما نمیدانیم او کی در خواهد زد اما خدا میداند و از آن بالا برای ما دل میسوزاند یادمان باشد همچون گوسفند قربانی به خوردن مشغول نباشیم که شاید همان خوردن به منزله ی مرگمان باشد